سمانه و ما! ... ما و سمانه!

1391/02/25 15:39

نویسنده : Lady بد اخلاق!

 

واقعا من به خودم می بالم!

آخه چقدر استعداد!

چقدر نبوغ!

بنده به شخصه به زندگی در دنیایی که اینهمه نخبه در هوایش تنفس می کنند،

 عشق می ورزم!

 

کودکان ما،

نونهالان ما،

حتی پیش از ورود به عرصه ی نوجوانی،

چنان استعدادهایی از خود بروز می دهند که آدمی را به حیرت وا می دارد!

 

و

ما..!

ما چقدر انسان های شریفی هستیم

.

دائما درصدد پرورش این کودکان مستعد

و

اصلا شب و روز نداریم

برای

این استعداهای خفته!

 

 

اجازه دهید با یک مثال عرایض خود را کامل بفرماییم!!!

 

در کلاس ما یک عدد فنچ مشغول به علم آموزی هستند ایشون (!) به نام

"سمانه"

این عزیز ِ گرانمایه فقط و فقط 13 سال دارند.

کلاس دوم راهنمایی هستند

و

به همراه یکی از دوستان مدرسه ایشان

به

کلاس زبان می آیند.

 

از ظواهر امر که بهتر است چیزی نگوییم

...

 با تمام فنچ بودنشان از ما عقـاب ترند،

ما درس پس می دهیم خدمتشان!!

 

بگذریم

...

 

جلسه ی گذشته ایشان هی به خود می پیچیدند

و

با دوستشان که اسمشان مینا است، دائم به ویز ویز می پرداختند

و

به طور مشکوکی بر ما به صورت "خیره" می نگریستند!

 

دیدیم زیادی دُر فشانی می نمایند

و

نظم کلاس را تماما مختل نموده اند

با خود لختی اندیشه نمودیم

که

چه کنیم حضورشان را در کلاس داشته باشیم،

به صورت فیزیکی و ذهنی

هر دو

و

نظم را در کلاس حکمفرما بفرماییم!!

 

ایشان را مخاطب قرار داده و به وی گفتیم

:

سمانه بانو! این تکست را برایمان بخوان

و

paraphrase

بفرما

plz!

 

قدری تامل نمود و شروع کرد به خواندن

.

 

وقتی نوبت به paraphrase کردن رسید با حالتی سنگ پا گونه گفت

:

ما بلد نیستیم خانم!

 

سعی کردیم با لطافت با ایشان برخورد کرده

و

به جاده ی بی انتهای علم آموزی علاقمند!

 

گفتیم

:

سمانه جان!

 شما تلاش خودت را بکن،

 هرجا گیر نمودی بنده به مانند زورو به کمکت خواهم شتافت!

 

گفت

:

آخه هیچی بلد نیستیم خانم. چی بگیم؟؟؟

در همین لحظه ما حس نمودیم اگر بر خواسته مان اهتمام بورزیم 

ایشان ما را درسته قورت خواهند داد!

 

پس با ملایمتی دو چندان فرمودیم

:

اشکالی ندارد ،

هنگامیکه از بقیه می پرسیم

شما گوش جان بسپار

بعد دوباره سوی شما خواهیم آمد

و

 ازتان خواهیم پرسید

.

 

سرتان را درد نیاوریم

.

 

 

ایشان که نه گوش می داد و نه مجال می داد دیگران گوش فرا دهند،

یکهویی(!)

 با چهره ای بس مشکوک،

 فرمود

:

خانم؟؟؟؟!!

 

گفتیم

:

بلی؟؟؟

 

گفت

:

اگر ما جلسه ی دیگه نیاییم،

آموزشگاه زنگ می زنه به خونمون میگه؟؟؟

 

 

پاسخ دادیم

:

بلی جانم،

تماس خواهند گرفت با منزلتان

.

 

گفت

:

eeeeee

مطمئنید خانم؟

 

با لبخندی عجیب پاسخ دادیم

:

بلی. چطور مگر؟

 

لبخندی ژکوند زد و گفت

:

هیچیـــــــــــــ.. خانم همینطوری میخواستیم بدونیم،

مرسی

.

 

و

بعد با تشویش و دل نگرانی ِ بسیاری شروع کرد به صحبت با مینا!

 

کلاس رو به پایان بود

و

سمانه کماکان در حال صحبت کردن

.

 

رو به ما کرد و گفت

:

ببخشیدخانم

 

فرمودیم

:

جانم؟

بفرمائید جانم!!!

 

گفت

:

خانم ما جلسه ی دیگه وقت چشم پزشکی داریم

نمیتوانیم بیاییم

میشه به آموزشگاه بگید دیگه زنگ نزنه خونمون؟؟؟؟

 

آخر مامان خودمان قرار است ما را ببرد

و

زن بابایمان هم قرار است برود با دوستانش بیرون

و

بابایمان هم سرکار است،

دیگر کسی خانه مان نیست که اونا بخواهند زنگ بزنن اطلاع بدهند

پس بگید بهشون که الکی تماس نگیرن

من خودم دارم میگم دیگه بهتون..!!!!

 

و ما فرمودیم

:

قانون است عزیز دل!

من میگم بهشون ولی اونا زنگو میزنن خیالت راحت

.

 

در ابتدای امر حس کردیم شاید

گوشی

دُمی

چیزی

به صورت مخملی در ما دیده که اینگونه می خواد خ...مان کند!

 

در دل گفتیم

:

ای کوچولو!

ای فنچ!

ما که میدانیم چه افکار پلیدی در ذهن می پرورانی؟

نکن با خودت این کارها را

...

و

در فکر فرو رفتیم!

ما تا آن روز نمیدانستیم سمانه

زن بابا

دارد

.

 

یعنی نه لزومی داشت که بدانیم

و

نه برایمان مهم بود

.

 

اما

این دختر بسی بسیار بچه بود

.

هم سن خواهر خودمان بود

و

ما از این بابت محزون و غمین بودیم بسی فراووووون!

 

 

کلاس تموم شد

و

بچه ها رفتند

و

ما رفتیم خدمت مدیر آموزشگاه

.

 

مساله را با ایشان در میان گذاشتیم

و

از ایشان خواستیم این موضوع را با پدر سمانه در میان بگذارند

.

 

و

رفتیم

...

 

 

پدر سمانه

زن بابای سمانه

دوست های سمانه

مدرس آموزشگاه سمانه

و

تمام افرادی که سمانه را می شناسند

یک طرف

و

خود سمانه

طرف دیگر

.

 

ما نه جامعه شناسیم

نه آسیب شناسیم

نه عصب شناسیم

و

نه مشاور و اینجور چیزا

اما

انسانیم

.

 

هم

 "ما"

 فراوانیم در جامعه

هم

 "سمانه"

 ها

 

اما

سمانه ها بیشتر از داشتن ِ یک مادر قلابی

و

یک پدر که صبح تا شب می رود خیر سرش مثلا پی نان در آوردن

یا

کلاس زبان

و

هزار جور امکانات دیگر،

احتیاج به توجه دارد

احتیاج به راهنما دارد

احتیاج به یک

 خانواده

دارند

.

 

 

خب شماها که نمیتونید با هم زندگی کنید

اصلا

چرا ازدواج می کنید؟

حالا

ازدواج کردید هیچی؛

چرا وقتی هنوز تکلیف خودتون با

 زندگی

 و

 سرنوشت

 و

 آینده ی

خودتون مشخص نیست

یک

انسان

دیگه رو درگیر مشکلات خودتون و هزار جور

مشکل

و

خطر

و

آسیب

می کنید؟

 

 

سمانه با پیگیری آموزشگاه زندگیش تغییر نخواهد کرد

.

سمانه از سن 13 سالگی شروع به تجربه ی دنیایی کرده

که

ناشناخته های بسیاری دارد

و

او

هیچ کدام از این ناشناخته ها را نمی شناسد!

 

 

او

حتی از داشتن یک

راهنما

محروم است

 

...

 

و

در اینجا بود که خداوند فضولی چون من را آفرید

تا

ناجی بشریت شود!!!!!!

یکی نیست بگه

آخه به تو چه پررووووووووووو؟؟!!!

 

 

...

 

عکس نوشت:

...




نظرات
آخرین ویرایش: 1391/02/27 22:48



تعداد کل صفحات : 9 1 2 3 4 5 6 7 ...